تبليغاتX
نگرانی های من

   

  با شهید زاده ای بر پشت

 

 

  با شهید نطفه ای در شکم

 

 

 پر کینه پر خشم

 

 

زن روستایی ایستاده بر نعش

 

شهیدمردش

 

 

در عبور سربازان

 

 

باری اگر چه ما رنج برده ایم

 

 

اگر چه ما زخم خورده ایم

 

 

ما تا رسیدن بی مرگی امید

 

 

هر روز زنده ایم

 

 

ما با چراغ کینه شب را شناختیم

 

 

با اسب سرخ حادثه تا قلب بی تپش

 

 مرگ تاختیم

 

 

ما تا رسیدن خورشید زنده ایم

 

 

باری اگر چه

 

 

اگر چه ........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 3:28  توسط بامداد | 

 

 

تو گفتی خورشید طلوع خواهد کرد

 

پس باید قدم بگذاریم

 

به جاده های نا مکشوف در نقشه ها

 

و آزاد سازیم سرزمین محبوبت را

 

با شلیک اولین گلوله بیدار خواهد شد جنگل

 

و به تو خواهند پیوست

 

جماعت ایمان آورده به تو

 

و آنگاه که آوازت

 

بادهای چهارگانه را چهار پاره کند

 

همصدا با تو خواهیم خواند

 

اصلاحات ارضی عدالت نان و آزادی

 

و از پس نبردی بی امان بر ضد دیکتاتور بزرگ

 

در پایان روز

 

در کنار حمله ی نهایی

 

در کنار تو خواهیم بود

 

تو را نمی فروشیم

 

به گلهای مزین به مدالها و نشان های نظامی

 

و هیچ هدیه ای از آنها نمی پذیریم

 

جز تفنگ ها گلوله ها و دزهای تسخیر ناپذیرشان

 

ما در سفر جاودانگی

 

به تاریخ می پیوندیم .

 

 

ا رنستو چه گوارا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 2:41  توسط بامداد | 

 

ای رفیق سبز

 

بر جاده های برگ پوش وسیعت

 

بر جاده های پر پیچ و تاب تو

 

هر روز مردی به انتظار نشسته

 

مردی به قامت یک سرو

 

مردی که زاده ی تجمع توست

 

و هیمه های بی دریغ تو او را

 

در فصلهای سرد

 

ادامه ی خورشید بوده است .

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:1  توسط بامداد | 

 

پنجره ی مهتابی را بسته ام

 

چرا که نمی خواهم زاری ها را بشنوم

 

با این همه از پس دیوارهای خاکستر

 

هیچ به جز زاری نمی توان شنید

 

فرشتگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند

 

سگانی که بلایند انگشت شمارند

 

هزار ساز در کف من است

 

اما زاری سگی سترگ است

 

اما زاری فرشته ای سترگ است

 

زاری تاجی سترگ است

 

زاری باد را به سر نیزه زخم می زند

 

و به جز زاری هیچ نمی توان شنید ..

 

فدریکو گارسیا لورکا

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 16:58  توسط بامداد | 

بر دار کردن حسنک وزیر

 

و آن روز و آن شب تدبیر بر دار کردن حسنک در پیش

گرفتند  و دو مرد پیک راست کردند با جامه ی

پیکان که از بغداد آمده اند و نامه خلیفه آورده که

 حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید

کشت تا بار دیگر بر رغم خلفا هیچکس خلعت

مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد .

و حسنک را به پای دار آوردند و دو پیک را

 ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان

قرآن می خواندند . حسنک را فرمودند که جامه

 بیرون کش .

 وی دست اندر زیر کرد و ازاربند استوار

کرد و پایچه های ازار را ببست و جبه و پیراهن

بکشید ودور انداخت با دستار و برهنه با ازار

ایستاد ودستها در هم زده تنی چون سیم سپید

 و رویی چو صد هزار نگار. و همه خلق به درد

می گریستند . خودی روی پوش آهنی بیاوردند

 عمدا تنگ چنان که روی و سرش نپوشیدی

و آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از

سنگ تباه نشود

 که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه .

پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند و

مرد خود مرده بود   که جلادش رسن به گلو

افکنده و خبه کرده . این است حسنک و روزگارش .

و این افسانه ای است با بسیار عبرت و این همه

 اسباب منازعت  ومکاوحت از بهر حطام

دنیا به یک سو نهادند . احمق مردا که دل در این

 دنیا بندد

که نعمتی دهد وزشت باز ستاند .

رودکی گوید

به سرای سپنج مهمان را

دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت

گر چه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند

که به گور اندرون شدن تنهاست

چون از این فارغ شدند بوسهل و قوم از پای دار

بازگشتند وحسنک تنها ماند چنان که تنها آمده

بود از شکم مادر .

و حسنک قریب به هفت سال بر دار بماند

چنان که پاهایش

همه فرو تراشید و خشک شد چنان که

اثری نماند تا به دستور فرو گرفتند و دفن کردند

چنان که کس ندانست که سرش کجاست و تن

کجاست . و مادر حسنک زنی بود جگر آور چون

بشنید جزعی نکرد چنان که زنان کنند بلکه

گریست به درد . چنان که حاضران از درد وی

 خون گریستند .

 پس گفت بزرگا مردا که این

پسرم بود و یکی از شعرای نیشابور این مرثیه

بگفت اندر مرگ وی :

ببرید سرش را که سران را سر بود

آرایش دهر و ملک را افسر بود

گر قرمطی بود و جهود و گر کافر بود

از تخت به دار بر شدن منکر بود

تاریخ بیهقی

متاسفانه حاکمان ما در طول تاریخ نخبه کش بوده اند . بحث نخبگان یک مبحث مفصل در

جامعه شناسی دارد . اگر دقت کرده اید نخبگان

جامعه از بافت اصلی جامعه هستند و آنها هستند

که به قله جامعه بر می آیند .

قایم مقام فراهانی و امیر کبیر و دکتر محمد مصدق

آخرین قربانیان نخبه کشی در کشور ما بوده اند .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 16:17  توسط بامداد | 

 

به نو کردن ماه

 

 

بر بام شدم

 

 

با عقیق و سبزه و آینه .

 

 

داسی سرد بر آسمان گذشت

 

 

که پرواز کبوتر ممنوع است .

 

 

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

 

 

و گزمه گان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند .

 

 

ماه بر نیامد ...

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 3:17  توسط بامداد | 

شنیدم که یک موش صاحب مقام          به تجدید منصب نمود اهتمام

یکی صندوق رای را دیده بود                          برای تقلب پسندیده بود

به بالای صندوق نشستی کمین                         بمالیده برخویشتن وازلین

هرآن کس حقیراست و نرمش پذیر                  برهنه نمودن ندارد نظیر

چه سوراخ موش و چه کانال سوسک              چه جرز دکان و چه مال کیوسک

چه در درز خویشتن چه چاک لباس                جلو میرود مثل کک مثل ساس

چو آن موش ناچیز بنمود سعی                    توانست رفتن به صندوق رای

درآنجا همه رای ها را که خواند                  دلش گشت غمگین و افسرده ماند

که با آن همه عرض اندام او                       نبود یک رای بر نام او

به خشم آمد از کار ملت شدید                     همه رای ها را به دندان جوید

عرق برسرا پای جانش نشست                 چه دشنام ها بر زبانش نشست

چو می خواست برگردد از ان شکاف        نه دیگر تنش لیز بود و نه صاف

ز بلعیدن رای از روی حرص              همی هیکلش بود مانند خرس

دریغا که بر آب زد بی گدار                نبودش در ان حال راه فرار

بدین گونه آن موش دزد و دله              بیفتاد از هول توی تله

خبر گشت آن رهبر از حال موش         بگفتا خودم گفته بودم بکوش

ولی گز نکرده چرا پاره کرد             نه خود که مرا نیز بیچاره کرد

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد          به رویترز که حرف دارم زیاد

که من از همان سال پنجاه و هفت       شدم واقف از ظلم و جوری که هست

ولیکن همین چشمه آخری                بود اند شلتاق وافسونگری

بسی حقه دیدم در این سال سی          تقلب ندیدم بدین خالصی

هادی خرسندی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 16:16  توسط بامداد | 

 

در مذمت کسانی که مقام رسمی را سرمایه جاه و منصب می سازتد و

در آن حال از غایت بد گوهری لوای مکر بر افرازند .

بد گهر را علم و فن آموختن               دادن تیغی به دست راهزن

تیغ دادن در کف زنگی مست             به که آید علم ، ناکس را به دست

علم و مال و منصب و جاه و قران        فتنه آمد در کف بد گوهران

واستان از دست دیوانه سلاح             تا ز تو راضی شود عدل و صلاح

چون سلاحش هست و عقلش نه ، ببند      دست او را ور نه آرد صد گزند

آنچه منصب می کند با جاهلان            از فضیحت کی کند صد ارسلان

عیب او مخفی ست چون آلت بیافت       مارش از سوراخ در صحرا شتافت

جمله صحرا مار وکژدم پر شود        چون که جاهل شاه حکم مر شود

مال و منصب ناکسی کآرد به دست       طالب رسوایی خویش او شده ست

حکم چون در دست گمراهی فتاد         جاه پندارید و در چاهی فتاد

چون قلم در دست غداری بود         بی گمان منصور بر داری بود

مثنوی معنوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:6  توسط بامداد | 

 

معرفی کتاب خروس اثر ابراهیم گلستان 

 

 

آخرین کتابی که خوندم همین داستان خروس بود که بیش از

 اینکه از خود داستان لذت ببرم عاشق شیوه نثر آقای  گلستان

شدم . اگه کارهای گلستان رو خونده باشید می فهمید من

چی میگم .

 . توصیه می کنم این کتاب رو تهیه کنید و بخونید تا اگه مثل من

 دغدغه تون ادبیات باشه با خوندن این کتاب شما هم لذت ببرید .. 

 

بخشی  از مقدمه :

 

این داستان خروس در روزهای آخر سال 48 و تابستان 49 نوشته شد .

 در این قصه قصدم نمودن دید و شناختم از روزگار حاضر و حاکم بود

 اما برای نمایاندن تمام آنچه دیده بودم و می دیدم نشان دادنش

ضروری بود در این قصه گسترشی درخورند نمی شد داد هر

چند روزگار را در آنها فشرده تر می نمایاندی .

 

تنوع مردم تنوع برداشتها و خواستها و جهت هاشان حاجت به

هیئت و قالب دیگر داشت .

 

ما با چشم پوشیدن از بستگی ها و نوع بستگی هامان  به رنگ

و ادعا و اسم و پرچم و تصوری به اسم عقیده و همچنین

محل خانه مان در هر کجای این دنیا ، پراکنده . فرهنگ نا پخته ای

 است که می راند ، و ما غرقه در عادت ، غریبه به سنجش ، به

رسم ها تسلیم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:40  توسط بامداد | 

 

نومیدی گرامی من

 

 

 

نومید کلافه سرگردان

 

جهان را به جست و جوی دلیلی ساده

 

دشنام می دهم

 

آیا هزار سال زیستن

 

ازپی تنها یکی پرسش ساده کافی نیست

 

نومید کلافه سرگردان

 

همه همه ما

 

در وحشت وا ژه ها زاده می شویم

 

و در ترس بی سرانجام مدارا می میریم .

 

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:43  توسط بامداد | 

دموکراسی

 

نه بی تو مرا یارای بودن نیست

 

چرا که با وجود تو معنا می گیرم

 

با من بگو تو کیستی

 

که من این گونه تو را طلب می کنم

 

و با نفسهایم نامت را صدا می زنم .

 

از تو گفتن چه شور و حالی دارد

 

به هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند

 

و برای با تو نبودن چقدر بهانه می تراشند

 

کاش از راه می رسیدی

 

ای شوق زندگی

 

ای دموکراسی ..

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:18  توسط بامداد | 
 

 به نظر شما برنده مناظره

 

میرحسین

 

موسوی و احمدی نژاد    

 

 کدام یک

 

از آنها بود ؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:17  توسط بامداد | 

 

   

   تنها

 

 

تنهاتر از باد

 

آواره تر از نسیم

 

در زمینی بدون گیاه

 

بدون آب

 

مرا طاقت این تنهایی نیست .

 

شما که مرا تنها رها کردید

 

گناه من چه بوده

 

که باید فصل غمناک تنهایی

 

تنهایی

 

تنهایی

 

تنهایی عریان را تاب بیاورم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:41  توسط بامداد | 

 

آسمان

 

آسمان ای پیر افسرده

 

که عمری است چشم به راه ابرهای بارانی مانده ای

 

در اندوه کدامین یار زندانی

 

این چنین خاموش نشسته ای

 

می گوید با خود آسمان :

 

ابری نیست

 

بادی نیست

 

من سخت ناامیدم از باران .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:58  توسط بامداد | 

 

آزادی

 

 

 

آه ای آزادی

 

روزی که تو باز آیی

 

من نمی دانم چه خواهم کرد

 

با این دل پر درد

 

با این تن تنها

 

با این راز سر به مهر

 

اگر تو بیایی

 

من پرچم سفیدت را

 

بر بلندترین بام شهر می افرازم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 18:1  توسط بامداد | 

 

پل

 

یک هفته بود که داشت به این موضوع فکر می کرد که چه جوری خودش را

از دست این زندگی خلاص کنه ولی شهامت و جسارت خودکشی رو نداشت .

دیگر بیشتر از این حوصله سر و کله زدن با طلبکارها را نداشت . پول اجاره خونه   

چهار ماه عقب افتاده بود . به هر کس و ناکس برای پیدا کردن کار التماس کرده بود 

ولی جواب  همه آنها این بود که کاری برای تو نداریم .

وقتی که غروب با دست خالی و کوله باری از غم و اندوه به خانه 

بر می گشت چیزی که بیش ازهمه چیز ناراحتش می کرد چشمان معصوم پسر

 پنج ساله اش بود که با نگاهی 

  غمگین می گفت امشب هم باید با شکم خالی بخوابیم .

امروز دیگر تصمیمش را گرفته بود ولی تا نزدیکیهای غروب مثل مرغ سر کنده دور خودش

می گشت و از طرفی هم جرات خودکشی رو نداشت . در همین فکرها بود که خودش را

روی پل بزرگ شهر دید که رودخانه ای پر آب با موجهای بلند در زیر آن در جریان بود .

یک مرتبه فکری به ذهنش رسید خودش را به نرده های پل آویزان کرد و با خودش گفت

تا چند لحظه دیگر خودم را از روی پل به درون آب می اندازم و از آنجا که شنا کردن هم

بلد نیستم حتما غرق خواهم شد و هیچکس هم نیست که من را نجات بدهد .

چند دقیقه گذشت ولی او هنوز همان طور به نرده های پل آویزان بود و حالا چند نفری

روی پل جمع شده بودند و به او نگاه می کردند و او هم سرش را به سمت پایین خم کرده

بود و به موجهای خروشان چشم دوخته بود ولی نمی توانست خود را به پایین بیندازد .

کم کم روی پل شلوغ شده بود و مردم که فهمیده بودند او قصد چه کاری را دارد سعی

می کردند او را از این کار منصرف کنند .

یکی از آنها می گفت من به او حق می دهم چرا واقعا شرایط زندگی سخت شده و من

هم چند بار تا مرز خودکشی رفته ام ولی پشیمون شدم .

یکی دیگر از کسانی که روی پل جمع شده بودند گفت به احتمال زیاد او مشکل مالی دارد

و دستش را در جیبش کرد و یک اسکناس بیرون آورد و آن رابه زمین انداخت و با صدای

 

بلند گفت هر کسی که جان یک انسان برای او ارزش دارد باید به این مرد کمک کند .

ولی او هم چنان به نرده ها آویزان بود و تمام حرفهای آنها را می شنید و هیچی نمی

گفت و همان جور خیره به موجهای رودخانه نگاه می کرد .

هوا دیگر تاریک شده بود و مردم که می دیدند مثل اینکه هیچ خبری نخواهد شد او را تنها

گذاشتند و به راه خود ادامه می دادند .

در ظرف چند دقیقه دور وبر او خلوت شد و دیگر کسی نبود که به او چیری بگوید .

احساس گرسنگی شدیدی می کرد . وقتی که مطمئن شد کسی روی پل نیست به آرامی

خود را از نرده ها بالا کشید و در تاریکی شب به سوی مقصد نامعلومی به راه افتاد .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:44  توسط بامداد |