![]() |
![]() |
|
|
آهای ایرانی ها به یاد دارید روزی روزگاری
در زمان پادشاهی منوچهر ،تورانیان بر
سپاه ایران چیره گشتند و با این ترفند که
ایران را به دست ایرانیان شکست دهند
گفتند : یک ایرانی تیری بیندازد
که مرز ایران و توران را مشخص کند .
آهای هم میهن به یاد داری آن روز آرش
کمان گیر هنگامی که همه با نا امیدی به
هم می نگریستند و گمان می کردند
که با این شرط ایران به دست ایرانی
در چنگ توران خواهد افتاد از میان مردم
بر خواست و جانش را در تیر کرد .
بی گمان می دانی که تیر از جان آرش
زنده ماند و پس از ده روز بر زمین
نشست . این تیر قلب ایرانیان را روشن و
چشم تورانیان را کور کرد .
پیش از آن که آرش بر خیزد هیچ کس
امیدی در دل برای رهایی ایران نداشت .
چشم ها خسته و دل ها تاریک بود.
آهای پدران و مادرانی که هر شب برای
کودکانتان قصه می گویید تا کنون چند بار
قصه ی آرش کمان گیر را گفته اید ؟
آهای پسران و دختران ایرانی آن گاه که
خسته از همه چیز به راه فرار به ترک
میهن می اندیشید به فداکاری های
بزرگان این سرزمین فکر کرده اید ؟
به خشنودی آرش ،تیرگان را جشن می
گیریم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:26 توسط بامداد |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 2:25 توسط بامداد |
|
|
خارپيچ سوزان فرانتس كافكا ترجمهی احمد شاملو
يكهو ديدم وسط خاربوته درهمپيچيدهاي به تله افتادهام. نگهبان باغ را با نعرهاي صدا زدم. به دو آمد، اما با هيچ تمهيدي نتوانست خودش را به من برساند. داد زد: چه جوري توانستهايد خودتان را بچپانيد آن تو؟ از همان راه هم برگرديد ديگر.
گفتم: ممكن نيست. راه ندارد. من داشتم غرق خيالات خودم، آهسته قدم ميزدم كه ناگهان ديدم اين توام. درست مثل اين كه بته يكهو دور و برم سبز شده باشد... ديگر از اين تو بيرون بيا نيستم: كارم ساخته است. نگهبان گفت: عجبا! ميرويد تو خياباني كه ممنوع است ميچپيد لاي اين خارپيچ وحشتناك و تازه يك چيزي هم طلبكاريد... در هر صورت تو يك جنگل بكر گير نكردهايد كه، اينجا يك گردشگاه عمومي است. هر جور باشد درتان ميآرند.گردشگاه عمومي! اما يك همچين بته تيغ پيچ هولناكي ، جاش تو هيچ گردشگاه عمومي نيست... تازه وقتي تنابندهاي قادر نيست به اين نزديك بشود، چهجوري ممكن است مرا از توش درآورد؟... ضمنا اگر هم قرار است كوششي بشودبايد فوري فوري دست بهكار شد: هوا تاريك شده و منمحال است شب تو همچين وضعي خوابم ببرد. سر تا پام خراشيده شده، عينكم هم از چشمم افتاده و بدون آن هم پيدا كردناش از آن حرفهاست . من بي عينك كورم. نگهبان گفت: همه اين حرفها درست، اما شما ناچار بايد دندان رو جگر بگذاريد. يك خرده طاقت بياريد. يكي اين كه اول بايد چند تا كارگر گير بيارم كه واسه رسيدن به شما راهي وا كنند تازه پيش از آن هم بايد به فكر گرفتن مجوز كار از مقام مديريت باشم. پس يك ذره حوصله و يك جو همت لطفا!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:32 توسط بامداد |
|
|
روبرویم هیچ نیست
پشت سر تاریکی است
در کنارم تنهایی
من مانده ام و یک دنیا غصه
و فردایی مبهم .
با دلی آکنده از یاس و
دستهایی خالی تر از همیشه
به جای همه نومیدان می گریم
آه من حرام شدم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 15:44 توسط بامداد |
|
|
به نظر می رسد که قلب شهر ایستاده است و تنها
صدای گام سربازان است که در کوچه ها طنین
می افکند .
اما ما هراسی نداریم چرا که در این سکوت سر نیزه
های قلم از کاغذ بر خواسته و در برابر سینه ی
استبداد نشانه رفته است .
ما تنها نبود ه ایم هیچگاه تنها نبوده ایم .
اینک تلاش و خروش خلق با سلاحی دیگر به یاری
رسیده است .
دوستان به آن کارگر حروفچین از من پیام بفرستید
این حروف را آماده کن :
آزادی از راه می رسد ...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 14:55 توسط بامداد |
|
|
عبدالکریم سروش در سال 1324در تهران به دنیا آمد . تحصیلات متوسطه خود را در ذبیرستان علوی گذراند وسپس دردانشگاه تهران به تحصیل در رشته دارو سازی پرداخت . وی دراوایل دهه ۵۰ شمسیعازم لندن شد و همراه با ادامه تحصیل در رشته شیمی تجزیه به مطالعه فلسفه غرب پرداخته و به نمایندگیاز آیت الله بهشتی به فعالیت در مراکز اسلامی شیعیان درلندن پرداخت . در سالهای آخر حکومت پهلوی بود که کتاب تضاددیالکتیکی وی به تالیف در آمد . این کتاب حاشیه تحسین آمیز مرتضی مطهری را در پی داشت و محمد علی رجایی در پیرامون آن گفت : کتاب تو در زندان به دست ما رسید و آبی بود که روی بسیاری از آتش ها ریخت و بچه های مسلمان را به سلاح تازه ای مسلح کرد . دکتر سروش پس از ملاقات رو در رو با روح الله خمینی در پاریس آماده بازگشت به ایران شد و این امر بعد ازپیروزی انقلاب به وقوع پیوست . در این بین بود که با معرفی بهشتی و روح الله خمینی به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی در آمد . سروش فلسفه ی علم و فلسفه ی تاریخ را در دانشگاه تهران دانشگاه بین اللمللی قزوین دانشگاه مشهد دانشگاه شیراز دانشگاه تربیت و مدرس و موسساتیچون انجمن حکمت و فلسفه تدریس کرده است . دکتر سروش در طی سالهای فعالیت فکری خود همواره کوشیده است تا با ارایه دادن تاویلی جدید از اسلام آن را برای انسان امروز قابل فهم کند . این تاویل به ویزه در مقابل تاویل های رسمی حکومتی و بنیاد گرایانه ازاسلام قرار می گیرد . موضوعات مورد علاقه دکتر سروش : فلسفه ی علم فلسفه مذهب سیستم های فلسفی فلسفه مقایسه ای و علم کلام هستند .تالیف ها : علم چیست فلسفه چیست ، تضاد دیالکتیکی ،ایدیولوزی شیطانی ،حکمت و معیشت ،قبض و بسط تیوریک شریعت ، اوصاف پارسایان ، راز دانی و روشنفکری ودینداری ، قصه ارباب معرفت ، فربه تر از ایدیولوزی ،حکمت و معیشت، درسهایی در فلسفه ی علم الاجتماع ،مثنوی معنوی ، مدارا و مدیریت ، سیاست نامه ، آیین شهریاری ودینداری ، ادب قدرت ادب عدالت ، ما در کدامین جهان زندگی می کنیم ، اندر باب اجتهاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:48 توسط بامداد |
|
|
تو آیت امیدی در بی کرانه بی قراری وقتی که نگاهت در کالبد زمان شکفته می شود اشک مهتابی و به من که خسته ام از تکرار لبخند می زنی من از نهایت عشق سخن می گویم آنجا که ستارگان در آرزوی دیدار تو شعله ور می شوند معجزه ای میلاد عشقی رنگین کمان غزل ماندگاری و نگاهت پلی است از زمین تا خدا نسیم مهرت از ازل بر دیار قلبم وزیدن گرفت و یادت تا همیشه در دره های مدور زمان طنین اندازخواهد بود . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:34 توسط بامداد |
|
|
این ز ویرانه ی خود بیزاران
سوی پرچین کدامین باغ
سوی تاراج کدامین ده
نعل می ریزند
راه می کوبند
خواب خاشاکم و خاکم را می آشوبند ؟
آه دورم باد
رنگ و نیرنگ بهاران و شفای باران
بانگ گوش آزار سگهای آبادی شان دورم باد
خود همین چشمه ی فیاض سراب
خود همین پینه گز بوته و خار
خود همین شولای عریانی ما را بس
خود همین معبر گرگان غریب
روح سربازان گمشده ی جنگ کهن
خود همین خلوت پر بودن از خویش
خود همین خالی بی طوفان یا طوفانی ما را بس . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:14 توسط بامداد |
|
|
اکنون آغاز راه ماست و انتهاش پیداست
پرچمها پیش ای مردم رزمتان پاینده
برای خشم ملتم می خوانم که می جنگد
و باز
ملتم رود به پیش
ملتم دهد ز خویش
ملت آزادم
فردا از آن من وتوست اگر ز راه آید
اما بدون رزم ما فردا نمی آید
به پا خیزید ای مردم میان تاریکی
به سوی صبح پر گیرید
که شب نمی پاید
دهقانان و زحمتکشان همگی در یک صف
سر به سوی آینده امیدتان در کف
ره بس دور است می دانم
اما مرزش پیداست
همه به پیش برخیزید آینده زان ماست
فریدون فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 3:0 توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 |
|
RSS
|